چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد
بزه کردی و نکردند موذنان ثوابی
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخوان
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم
که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
سرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتد
که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی
دل من نه مرد آنست که با غمش برآید
مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی
نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری
تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن
که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
طبقه بندی: شعر دوست،
نوروز سلام ات می کنم
با آنکه لاله پر غم است
هر غنچه ای وا می کند
پر پر ز باد ماتم است
نوروز لباسم نو بکن
اندیشه ام زیبا بکن
عشق و محبت دوستی
در قلب من پیدا بکن
گلهای یاس و رازقی
از نو بجویند زندگی
با شادی و پایندگی
دورم بکن از بندگی
نوروز زمستان رخت بست
قندیل و یخبندان شکست
بر روی خاک خستگی
روییدن و سبزی نشست
از قله ها آید پدید
صد جویبار و صد نوید
سختی اگر دیدی به خود
هرگز نباشی نا امید
باران ببار نوروز شد
درد و غم ما دور شد
نو روز تان مبارک.برای همه آنهایی که یادمان بودند،برای آنان که حتی در گرد گیری خانه دلشان ما را هم دور ریختن،برای تمای روزهای روبه روم برای گذشته عید همه مبارک
حوصله ندارم اما همه ی قصه رو میگم/ همه ی قصه رو حتی اونجایی كه دوست ندارم
بزار صحبت كنیم این بار / جای اینكه بنویسیم /راجب دو جین سوال و یه سه نقطه یبد خیم...
میدونم كه دیگه مردم/مرگ من موقتی نیست
این جواز دفن و كفنه/ یه صدای لعنتی نیست
تویه این بهبه ی شك /وسط این همه بحران/ خودمو گوشه ی اسفالت جا گذاشتم تو اتوبان..
ژست بی خوابی و منگی واسه من نگیر دوباره /كسی كه جلوت نشسته عصبی و لت و پاره
من دیگه اصلا نمیخوام تیغو رو رگم بسرم/ پایتخت دود و گوگرد ! قهرمان قصه هایم...
اگه عاشقت نبودم پا نمیداد این ترانه/ بی خیال بدبیاری... زنده باد این عاشقانه...
خط موشك و تو دستت نسل من خط كشی میكرد/ واسه انفجار قلبت شعر من خودكشی می كرد
جعبه جعبه استخون و غم پرچمای بی باد/ كودكی نسل ما رو به قرنطینه فرستاد
من با زندگی و شعرم یا با تو شوخی نداشتم/ واسه تو شوخی بودیم ما /خیلی تلخه سرنوشتم
حالا هی غلط بگیر از دیكته های نانوشتم/ یا كه اوراق بها دار بده جای سرنوشتم...!
اگه عاشقت نبودم پا نمیداد این ترانه/ بی خیال بدبیاری زنده باد این عاشقانه..
بین این همه صدتا اتوبان یه مسیر منحنی نیست/ كه كسی پشت سرم هی نده فرمان واسه ی ایست
وقتی اژیرو كشیدن تویه گوش لت و پارم/ خودم عین بمب دستی شعرمم شد انفجارم!
یه نفر رو در و دیوار خونه خاطره می پاشه/ یه نفر كه می گه این بار بزار انگشتا رو رو ماشه
خیلی ساده نرسیدیم سر صحنه واسه اجرا/ انگاری كه محض خنده گرگه زد به گله ی ما
منزوی شد تویه قلبت یاد كارون شب دجله / سر كوچه های بمب بست یاد حجله پشت حجله...
بچه های خاك و بارون یادته ریختن تو میدون؟؟!/ مادراشون پشت شیشه پدراشون ته دالون
پس چرا با تو غریبه است نسل بی خاطره ی من؟/ یادمون نیست كه چه جوری واسه هم دیگه میمردن
پاش بیفته باز دوباره روی مغربت می بارم/ باز تویه منطقه ی مین دست و پامو جا میذارم...
اگه عاشقت نبودم پا نمیداد این ترانه/ بی خیال بد بیاری زنده باد این عاشقانه...
اسم پایتخت رو با خون مینویسم واسه یاداشت/ تنها چیزی كه تو دنیا روی پاهام نگه داشت
سر و ته كنم تویه جاده مقصدم تهش همین جاشت/ وسط برجای تهرون ازدحام شعر و رویاست../
میگذره این روزا از ما و ماهم از گلایه هامون/ عادی می شه این حوادث اگه سختن اگه اسون
تویه پاییزه مجاور وسطای ماه اذر/ شد قرارمون كه با هم بزنیم به سیم اخر
حوصله ندارم اما همه ی قصه رو میگم/ همه ی قصه رو حتی اونجایی كه دوست ندارم/
بزار صحبت كنیم این بار جای اینگه بنویسیم...
بسم الله الرحمن الرحیم
گاهی اوقات میون زندگی تخیلی آدم یه اتفاق خیلی تخیلی تر میفته،که با محتوایاتش یه آش شلب شوربای به تمام معنا میشه پخت. موضوعی که این اتفاقات رو جذاب و جالب میکنه اینه که انقدر حکمتها و اتفاقات کامل و زیباست که باهاش میشه یه پازل یک میلیار قطعه ایی زیبا ساخت.چیدنشم از اول شروع زندگی آغاز میشه و با آخرین قطعاتش مرگ فرا میرسه.مهم درس چیدنه.گاهی وقتا انقدر مشغولیتها و تصمیماتمون برای جای دادن درست قطعات زیاده که دچار اشتباه میشم که آخر سر این پازل نا تموم میمونه و حضرت داور سوت پایان بازی رو به صدا در میاره.
زندگی همش بازیه،کاشتنه و کاشتنه...
نمی دونم ما کی درس خوندیم که الان داریم امتحان پس میدیم.در حد قضاوت نیستم چون قاضی کس دیگه ایی هست.اما به انتخوابش اطمینان دارم.تنهایی درد نیست،چون تنها نیستم.دستام خالی نیست.فقط تنها گله ،مهجوریه......
یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد/به وداعی دل غم دیده ما شاد نکرد
آن جوان بخت که میزد رقم خیر و قبول/بنده پیر ندارنم ز چه آزاد نکرد
کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک/رهنمونیم به پای علم داد نکرد
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد/ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد
شعری در وصف خدا
پیش از اینها فكر می كردم خدا
خانه ای دارد كنار ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق كوچكی از تاج او
هر ستاره ، پولكی از تاج او
اطلس پیراهن او ، آسمان
نقش روی دامن او ،كهكشان
رعد وبرق شب ، طنین خنده اش
سیل وطوفان ،نعره توفنده اش
دكمه ی پیراهن او ، آفتا ب
برق تیغ خنجر او ماهتاب
هیچ كس از جای او آگاه نیست
هیچ كس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان ،دوراز زمین
بود ،اما در میان ما نبود
مهربان وساده وزیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم، ازخود ، ازخدا
از زمین ،از آسمان ،ازابرها
زود می گفتند :این كار خداست
پرس وجوازكاراو كاری خداست
هرچه می پرسی ، جوابش آتش است
آب اگر خوردی ، عذابش آتش است
تا ببندی چشم ، كورت می كند
تاشدی نزدیك ، دورت می كند
كج گشودی دست ، سنگت می كند
كج نهادی پای ، لنگت می كند
با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو وغول بود
خواب می دیدم كه غرق آتشم
در دهان اژدهای سركشم
دردهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرزآتشین
محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...
نیت من ، درنماز و در دعا
ترس بود و وحشت ازخشم خدا
هر چه می كردم ،همه از ترس بود
مثل از بر كردن یك درس بود
مثل تمرین حساب هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ ،مثل خنده ای بی حوصله
سخت ، مثل حل صدها مسله
مثل تكلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا كه یك شب دست دردست پدر
راه افتادم به قصد یك سفر
درمیان راه ، در یك روستا
خانه ای دیدم ، خوب وآشنا
زود پرسیدم : پدر، اینجا كجاست ؟
گفت ، اینجا خانه ی خوب خداست!
گفت :اینجا می شود یك لحضه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند
با وضویی ، دست و رویی تازه كرد
با دل خود ، گفتگویی تازه كرد
گفتمش ، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟ اینجا ، در زمین ؟
گفت :آری ،خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست
مهربان وساده وبی كینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم ،نامی از نشانیهای اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی ، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست ، معنی می دهد
قهرهم با دوست معنی می دهد
هیچ كس با دشمن خود ، قهر نیست
قهری ا وهم نشان دوستی است...
تازه فهمیدم خدایم ،این خداست
این خدای مهربان وآشناست
دوستی ، از من به من نزدیك تر
از رگ گردن به من نزدیك تر
آن خدای پیش از این را بار برد
نا م او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی ، نقش روی آب بود
می توانم بعد ازاین ، با این خدا
دوست باشم ، دوست ،پاك وبی ریا
می توان با این خدا پرواز كرد
سفره ی دل را برایش باز كرد
می توان درباره ی گل حرف زد
صاف وساده ، مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره ، صد زهاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سكوت آواز خواند
می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان وآشنا :
« پیش از این ها فكر می كردم خدا ...»
*قیصر امین پور
گفتی: فانی قریب
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش میشد بهت نزدیک بشم …
گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق میخواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی …
گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه… آخه چیکار میتونم بکنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمیدونید خداست که توبه رو از بندههاش قبول میکنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم …
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میکنه؛ عاشق میشم! … توبه میکنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبهکنندهها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک
گفتی: الیس الله بکاف عبده
.:: خدا برای بندهاش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار میتونم بکنم؟
گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم
من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشتههاش
بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون بیارن .
خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::
مرحوم كفعمى روایت كرده است:
روزى پیامبر خدا صلّى الله علیه و آله به حضرت على علیه السلام فرمود: دیشب چه عملى انجام دادهاى؟
آن حضرت اظهار داشت: پیش از آن كه بخوابم، هزار ركعت نماز به جا آوردم، حضرت رسول فرمود: چگونه؟!
پاسخ داد: از شما شنیدم كه فرمودى: هر كس هنگام خوابیدن سه مرتبه بگوید: «یَفْعَلُ اللهُ ما یَشاءُ بِقُدْرَتِهِ، وَ یَحْكُمُ ما یُریدُ بِعِزَّتِهِ» ؛ او همانند كسى است كه هزار ركعت نماز خوانده است.
حضرت رسول اکرم فرمود: راست گفتى، چنین است.
منبع:
مستدرك الوسائل، ج 5، ص 49، ح 21.
تبلیغات
